محمد خزائلى
68
شرح بوستان ( فارسى )
مكن تا توانى دل خلق ، ريش * و گر ميكنى ، ميكنى بيخ خويش اگر جادهيى ( 1 ) با شدت مستقيم ، * ره پارسايان ، اميد است بيم طبيعت ( 2 ) شود مرد را بخردى ، * به اميد نيكى و بيم بدى گرين هر دو در پادشه يافتى ، * در اقليم و ملكش بنه ( 3 ) يافتى كه بخشايش آرد بر اميدوار ، * به اميد بخشايش كردگار گزند كسانش نيايد پسند ، * كه ترسد كه در ملكش آيد گزند وگر در سرشت وى اين خوى نيست ، * در آن كشور ، آسودگى روى نيست اگر پاىبندى ، رضا پيش گير * و گرنه سواره ( 4 ) سر خويش گير فراخى در آن مرز و كشور مخواه ، * كه دلتنگ بينى رعيت ز شاه . . . . . . . . . .